سه‌شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۰

این داستان واقعی است

قصه یک دروغ ۱۶ ساله

افسردگی پاییز

سلامت آنلاین- روانشناسان می گویند پدران و مادران در صورت جدایی باید حقیقت و چرایی ماجرا را بدرستی به کودکان خود تفهیم کنند تا آنها بتوانند با این مشکل کنار بیایند؛ فرزندان از دیدن پدر یا مادرشان محروم نشوند و بتوانند شرایط را به گونه ای مدیریت کنند که بچه ها دچار آسیب نشوند. «ارشیا» جوانی که والدینش در کودکی او از هم جدا شده و هرگز نمی دانسته زنی که او را مادر صدا می زند، مادر واقعی اش نیست، داستان زندگی خود را برای ما فرستاده است. آن را بخوانید و نظرتان را در باره این قصه تلخ برای مان بنویسید.

*****
آخرین‌ چیزی که از او به یاد دارم دعوا و بحث است و دیگر هیچ، شاید هم چیز دیگری اصلا وجود نداشت، شاید هم داشت، نمی‌ دانم.

تلفن را برمی دارد، مثل همیشه، فکر کنم می خواهد گزارش درگیری اخیر را به پدر مخابره کند، اما نه؛ گویا این بار پدر نیست، مخاطبش شخص دیگری است، متوجه نگاهم می شود، مکثی می کند، از جایش بلند می شود، به اتاق می رود و در را می بندد.

ایلیا -برادر کوچکترم- هم آن جاست. نگاه معناداری به او می کنم و از جای برمی خیزم و به سمت اتاق می روم.سرم را نزدیک در می کنم؛تنها چیزی که به یاد می آورم این است: «دخترم پدرش را از دست داده و او هم مادرش را...»

صدایی در مغزم می پیچد وتصویری روشن می شود، به اندازه کافی واضح و روشن نیست، مهسا -خواهر بزرگترم- آن جاست، برخلاف عادت بحث مان شده است، بین حرف های بچه گانه ای که رد و بدل می شود، صدایم را می شنوم:«اسم پدر تو مرتضی است، پدر من پدر تو نیست و بعد هم سکوتی عمیق.»

به خودم که می آیم در رختخوابم، همه جا تاریک است، گویا شب از نیمه گذشته است. نمی دانم چه مدت از این اتفاق می گذرد، چند ساعت، چند روز، شاید هم چند ماه؛ ولی الان در رختخوابم. مدام این پرسش ها در مغزم غوغا می کنند، مهسا خواهر من نیست؟ پدرش کجاست؟ مرده است؟ اگر مرده است،چرا هیچ وقت سر خاک او نمی رود؟ یعنی او مادر من نیست؟ مادر من کجاست؟ مرده یا...دوباره صدایش در گوشم می پیچد: «دخترم پدرش را از دست داده و او هم...» وباز هم تکرار، گویا این صدا قصد خاموشی ندارد.

صدای زنگ ساعت من را متوجه صبح می کند،باید به مدرسه بروم، لباس هایم را می پوشم و بی آنکه کسی متوجه من شود خانه را ترک می کنم، گویی اصلا آنجا نبوده ام.

نزدیک به یک سال از آن اتفاقات می گذرد، دیگر به زندگی جدیدم عادت کرده ام، هر روز ماسک به صورت می زنم و وانمود می کنم هیچ اتفاقی رخ نداده است.

روزها پشت هم می گذرد و این افکار و سوالات در مغزم ریشه می دوانند و عمیق تر می شوند، مانند ریشه های یک درخت، هر روز عشق و امید را از جانم می کشند و از درون پیر و فرسوده ام می کنند.

تابستان است و زمان ثبت نام مدارس فرا رسیده است. مدارک لازم را تهیه کرده ام تا با پدر برای ثبت نام به مدرسه برویم.

روزی از روزهای هفته است، تاریخش دقیق در خاطرم نیست، با پدر برای ثبت نام به مدرسه مراجعه می کنیم. مدتی طول می کشد تا کارمان به اتمام برسد. پس از تشکر و تعارفات فراوان پدرم، مدرسه را ترک می کنیم، سوار ماشین می شویم، یادم نمی آید پدر چه چیزی به من می گوید ولی دوباره به مدرسه برمی‌گردد.

نیم ساعتی می گذرد و هم چنان در ماشین منتظر هستم.هوا خیلی گرم شده است، سرم را می چرخانم تا شیشه ها را پایین بکشم که چشمم به پوشه مدارک می افتد. نمی دانم چه چیزی باعث می شود بخواهم داخل پوشه را ببینم، پوشه را باز می کنم و شناسنامه ام را می بینم -در تمام طول زندگی ام این دومین باری است که شناسنامه ام را می بینم -اما این بارکاملا اتفاقی، صفحه اولش را باز می کنم، چیزی که می بینم را باور نمی‌ کنم، کور سویی از امید در دلم روشن می شود، آیا امکان دارد؟ممکن است همه چیز تمام نشده باشد؟ شناسنامه را داخل پوشه و پوشه را به محل قبلی اش بر می گردانم.

پدر به خانه می آید، مثل همیشه، خسته و کم حرف، احضارم می کند، فکر می کنم زمان سخنرانی فرا رسیده است. وارد اتاق می شوم، به دستور پدر می نشینم و منتظر دستور بعدی می مانم.

بعد از کمی تاخیر می گوید:«مشکلت چیست، چه مرگت شده؟»

سکوت می کنم، سکوتی به عمق دنیایی از حرف های ناگفته ام. بار دیگرحرف هایش را تکرار می کند و باز هم سکوت. چشمانم تر می شود اما هم چنان حرفی نمی زنم. مدتی می گذرد، حال دیگر پدر کاملا عصبانی شده است.از درون نیرویی به من فشار می آورد، دیگر نمی توانم به این سکوت لعنتی ادامه بدهم و بعد هم انفجار بزرگ!

*من همه چیز را می دانم

 - (با نگرانی و ترس می پرسد) چه چیزی را می دانی؟

*هر چه را که نباید می دانستم! مادرم کجاست؟

و بعد هم سکوت، اما این بار از جانب پدر،اصلا انتظارش را نداشت.

شش ماه گذشته است،  خیلی سعی کرده ام همه چیز را فراموش کنم اما نشده است.غرق در یاس و نا امیدی، دیگر حس انجام کاری را ندارم، درس نمی خوانم، بی دلیل اشک می ریزم و کسی متوجه من نیست، کسی نمی بیند پایانم را. تنها دستاوردم در این مدت دیدن عکسی از مادرم است که پس از یک هفته بست نشستن در خانه عمه ام و کلی خواهش و تمنا به دست آمد، او بود که به من گفت مادر واقعی ام کیست و غیر از آن هیچ و هیچ و هیچ.

شرایط برایم عادی شده است، زندگی در دنیای تاریک و منزجرکننده، هر از چند گاهی با خشم و ناراحتی خود را یاد آوری می کنم، حضورم را، بودنم را، حال بدم را، اما انگار هیچ کس متوجه من نیست، مانند سایه ای شده ام که بسادگی از کنارم می گذرند.

هر روز قبل از روشن شدن هوا خانه را ترک می کنم و به بهانه درس خواندن برای کنکور به کتابخانه می روم. شاید بهترین مکان ممکن برای دور بودن از آدم هایی که هیچ وقت من را نفهمیده اند. چه قدر خوب است این سکوت.

تلفن همراهم زنگ می خورد،انگار راهی برای فرار وجود ندارد، پدر است:«می خواهیم به تهران برویم همین الان به خانه بیا.» وپایان مکالمه.

به خانه می رسم، مثل روزهای گذشته، به سردی از کنار هم می گذریم. مدتی است در خانه تنها می مانم، از تنهاییم لذت می برم. تلفن زنگ می خورد گویا آرامش بر من حرام شده است،باز پدر عصبانی و ناراحت است -این اواخرآن قدرعصبانی و ناراحت می شود که حالا دیگر برایم اهمیتی ندارد-:«هر چه می خواهی جمع کن،فردا تو را پیش مادرت می برم»

شب برایم به اندازه سالی می گذرد. نگرانم شاید دیگر راهی برای بازگشت نمانده باشد. به اتفاقاتی که احتمال رخ دادنشان وجود دارد فکر می کنم.

بالاخره صبح فرا می رسد، سوار که می شویم، پدرم مدام حرف می زند، حال خوبی ندارد. به اندازه او ناراحت نیستم که بتوانم حال و روزش را درک بکنم شاید هم آن قدر از او عصبانی هستم که خشم اجازه نمی دهد، نمی دانم.درگیر افکارم هستم.

*آن جاست، خانه مادربزرگت آن جاست  .

خود را مقابل یک خانه  قدیمی می یابم، دو درخت بلند و سر به آسمان کشیده در حیاط خانه دلربایی می کنند.خیلی زیباست.زنگ در را به صدا در می آورم. بار دیگر،اما کسی جوابی نمی دهد.

دقایقی می گذرد، هم چنان مردد پشت در ایستاده ام،نمی خواهم به عقب برگردم شاید دیگر این شانس را به دست نیاورم.

پدر از ماشین پیاده می شود، نگاهی به اطراف می کند و با چند نفری صحبت می کند بالاخره یکی از همسایه های قدیمی می گوید:«برای مراسم سالگرد فوت یکی از اقوامشان به شهرستان رفته اند.» پدر که اصرار من برای ماندن را می بیند به ناچار تصمیم می‌گیرد من را به خانه برادر مادربزرگم ببرد.

پدر باز هم همان حرف های تکراری را می زند، نمی دانم چه قدر می ماند اما بالاخره می رود. پس از مدتی انتظار خاله و یکی از دایی هایم از راه می رسند.هیچ کس آمدنم را باور نمی کند اصلا انتظارم را نداشتند.

در خانه مادربزرگم هستم.حالا همگی منتظر آمدن مادر هستیم. حال دیگر مادر متوجه آمدن من شده است. حال خوشی ندارم ، گویی ثانیه ها هم قصد رفتن ندارند.مادرم هم باید حال مشابهی داشته باشد. فقط به یک کلمه فکر می کنم:«مادر»

حالا ده ساعت است که منتظرم. سعی می کنم ذهنم را منحرف کنم. تلفن خاله زنگ ‌می خورد، پس ازمدت کوتاهی به سمت من می آید، تلفن را به من می دهد،مادرم است:« منم مامانی، بیا در را باز کن.»

دستم می لرزد، به سمت در می روم؛ دستگیره را می چرخانم و... من حالا به زندگی بازگشته ام.(ارشیا علایی از مخاطبان سلامت آنلاین)
 

نظرات

  • محمد رضا ۱۳۹۶/۱۲/۲۵ - ۰۰:۱۸
    0 0
    به نظر شما این بچه بدون پدر می تونه زندگی خوبی داشته باشه
  • شهناز ۱۳۹۶/۱۲/۲۵ - ۰۰:۱۹
    0 0
    پدر و مادرها با دروغ هایی که به بچه هاشون می گن به اونها خیانت می کنند

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.